→ بازگشت به یادها
شهرزاد هاشمی
به یاد شهرزاد هاشمی

IN LOVING MEMORY

شهرزاد هاشمی

Shahrzad Hashemi

سن45 سال
زادروز۱۴ آذر ۱۳۵۳
تاریخ حادثه۱۸ دی ۱۳۹۸
محل حادثهتهران، ایران

تصاویر

زندگی او

در ۱۴ آذر ۱۳۵۳ به دنیا آمد. هنگام جان باختن ۴۵ سال داشت. نامش با تهران، ایران پیوند خورده است.

آنچه رخ داد

با وحشت چشم باز می کند، قلبش تند تند میزند، گلویش خشک شده . صدای زنگ موبایل هم لحظهای قطع نمیشود، با گوشهی انگشت اشارهاش اشکی را که آرام روی گونههایش راه باز کرده پاک میکند و با عجله موبایلش را بدون آنکه به صفحهی آن نگاه کند، جواب میدهد . صدای محمود آن سوی خط است : « سلام عزیزم ، خوبی؟ داشتم نگران میشدم بیش از نیم ساعته سعی می کنم باهات تماس بگیرم » از شنیدن صدای او آرامش به یکباره در وجودش سرازیر میشود از ته دل نفس عمیقی می کشید و به خودش میگوید : « چه خوب همه چیز مرتب است » اما هنوز قلبش تند تند میزند به سختی لب باز میکند : « خوبیم، خواب بودم » از آن سوی خط صدا نگرانتر میشود : « چیزی شد؟ » « نه، خواب دیدم . انگار سوار هواپیمایی بودم و داشت سقوط میکرد » دستش را کمی عصبی روی موهایش میکشد : « درست یادم نیست تو و مایا هم بودین یا نه؟ ولش کن . تو خوبی؟ همه چیز مرتبه » هنوز حالش درست جا نیامده، درست متوجه مابقی حرف ها نمیشود با قطع شدن تماس به سمت کمد عکسها میرود و آلبوم ها را بیرون می کشد روی تخت مینشیند اولین آلبوم را باز میکند . تصویر نوزادی سفید رو و تازه به دنیا آمده در صفحه اول خودنمایی میکند زیر عکس نوشته شده ۱۴ آذر ۱۳۵۳، شهرزاد هاشمی . نام مادر اعظم سلمانی، نام پدر سیدمهدی هاشمی . آلبوم را ورق میزند . از سرِ دردی چهل و اندی ساله به عکس خودش در آغوش پدر نگاهی میکند . و باز به یادش میآید که هیچگاه او را جز در رویا ندیده است . هنوز یک ساله هم نشده بود، که پدر به عنوان افسر نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی راهی ظفار شد تا در حمایت از حکومت وقتِ عمان با گروههای چپگرا بجنگد . رفتنی که بازگشتی نداشت و شد، کشته شدن عزیزترین مرد زندگی او، در راه خاک وطن . در میان اندوهی که تمام قلبش را پر کرده چشمش به عکس جوان مادر میافتد و به خاطر میآورد که چطور همیشه در پناه او ایمن زندگی کرده و بزرگ شده است . روزهایی را به یاد میآورد که با وجود علاقهی بیش از حدش به هنر در رشتهی روانشناسی بالینی دانشگاه آزاد رودهن قبول شده بود و مادر او را دلگرم میکرد که میتواند در کنار ادامه تحصیل در رشته روانشناسی، هنر و نقاشی را هم دنبال کند . همین پشتیبانیهای مادرانه هم بود که سرانجام باعث شد او علاوه بر یاد گرفتن نقاشی و طراحی، بعدها دیپلم نقشهکشی ساختمان بگیرد، در کامپیوتر و کار با نرمافزارهای طراحی، نقاشی پتینه و نقاشی مبلمان و طراحی دکوراسیون دورههای متعددی را بگذراند . آلبوم اول را می بندد و آلبوم بزرگتری را بر میدارد و ورق میزند، ناخودآگاه لبخندی از رضایت گوشهی لبانش مینشیند . ۲۴ آذر ماه ۱۳۷۷ روز ازدواجش با محمود روزی شلوغ اما رویایی و فراموش نشدنی؛ با سرانگشتانش آرام یکی یکی عکس ها را لمس میکند گویی با این کار جانی تازه میگیرد . آلبوم سوم اما شهد زندگی اوست، درست شش سال بعد از یکی شدنش با محمود، معنای کامل شدن، خالق شدن . تولد تمام رویاهایش، دختری به نام مایا . با دیدنش در اولین لحظه تصمیمش را گرفته بود . میخواست لحظه لحظه کنارش باشد و ثانیههایش را احساس کند پس ترجیح داد کارش را مدتی رها کند . در همین ایام هم بود که کم کمک به مباحث عرفانی علاقهمند شد و بعد از مدتی توانست به رتبه استادی در عرفان حلقه دست پیدا کند . اتفاق بزرگی که حالا میدانست چقدر خوب توانسته روح و جانش را آرام و سبکبال کند . آلبوم دیگری را بر میدارد، چیزی از میان صفحاتش میلغزد و روی زمین میافتد . خم میشود تا از کنار تخت برش دارد . کنار پایهی تخت سیدی را پیدا میکند که با محمود برای روزهای تجمعات اعتراضی سال ۸۸ ساخته بودند و هر شب بعد از تمام شدن تجمعها، در خانههای شهر پخش میکردند . کاری که در تمام تجمعهای سراسری بعدی هم ادامه دادند . دوباره چیزی مثل خشم راه گلویش را سد میکند . چقدر از ظلم و جنایت که در حق این مردم می شود بیزار است و چقدر دوست داشت او هم میتوانست مثل پدرش در راه سرزمینش کشته شود . آهی میکشد و آرام سیدی را بین صفحات آلبوم باز میگرداند . در صفحات دیگر آلبوم، تصاویر هر سه نفرشان بعد از خرداد سال ۹۵ که ایران را به مقصد کانادا ترک کردند خودنمایی میکند . تصاویر محل کار جدیدش در تورنتو به عنوان نقاش پتینه کار، تصاویر اولین روز کاری محمود در بانکی در اتاوا و روزهای با هم بودنشان در سرزمین تازه . آلبوم را میبندد، بلند میشود، لیوان آبی را که کنار تخت گذاشته بر میدارد و به اتاق نشیمن میرود نگاهی به اطرافش میاندازد و تصور میکند چند روز دیگر که به کانادا برگردد دلش دوباره خیلی زود برای این خانه و خاطراتش تنگ میشود . اما به خودش دلداری میدهد که : « نگران نباش، همین روزها در اوتاوا خانهی دیگری میخریم و همه چیز را از نو شروع میکنم » روی کاناپهی بزرگ لم میدهد چشمانش را میبندد و فکر میکند چه زود روزهای خوش سفر به انتها نزدیک شد انگار همین دیروز ۱۹ آذر بود او چمدانش را آماده میکرده، که برای دیدن اقوام و دوستانش به ایران سفر کند . روزی که در تمام طول راه از یک طرف نگران ده روزی بود که محمود و مایا باید بدون او می گذراندند و از سوی دیگر خوشحال، که این پدر و دختر عاشق فرصتی خواهند داشت که بیشتر کنار هم وقت بگذرانند . چشم باز میکند روی عسلی کنار کاناپه چشمش به بلیط های رفتنشان میافتد در خاطرش روزی جان میگیرد که به محمود گفتند باید زودتر سرکار جدیدش در اتاوا برگردد و او ناچار یک هفته زودتر مسافرتش را نیمه کاره رها کرد و به کانادا برگشت . « اما چه خوب شد محمود بلیطش را کنسل نکرد وگرنه این روزها گرفتن بلیط مجدد برای مایای که هنوز به سن قانونی نرسیده کار سختی بود و شاید حتی شانس برگشتن را ازما می گرفت ». نگاهی به ساعت میکند . باید حدود شش به وقت کانادا باشد . به محمود زنگ میزند . از آن سوی خط محمود مشتاقانه جواب میدهد : « بهتری عزیز جانم؟ » « بله، خونهای؟ فقط خواستم بگم نگران نباش ما خوب، خوبیم و خیلی زود تا چند روز دیگه برمیگردیم خونه .» و در حالی که با شیطنت میخندد، ادامه میدهد : « راستی در مورد خوابم یادت باشه اگه اتفاقی برام افتاد یادت نره یه مراسم خوب و با شکوه برام بگیری ! از گریه هم خوشم نمیاد، میدونی که، پس گریه نکن ! در ضمن کراوات هم یادت نره !.» همانطور که میخندد، پیش از آنکه محمود فرصت جواب دادن پیدا کند، تماس را قطع میکند و تصویر گل سرخ زیبایی برایش میفرستد تا بگوید تا چه اندازه برایش ارزشمند هست و خواهد ماند . نویسنده : محمود زیبایی (همسر) تاریخ رویداد: ۱۸ دی ۱۳۹۸. محل رویداد: تهران، ایران.

روایت حکومت

حکومت جمهوری اسلامی هیچ‌گاه روایت رسمی روشنی دربارهٔ مرگ او منتشر نکرده و هیچ مقام یا نهادی را به خاطر آن پاسخگو نکرده است. آنچه در ادامه می‌آید، الگوی ثابت روایت حکومت در موارد مشابه است؛ الگویی که دهه‌هاست برای قربانیان سرکوب تکرار می‌شود. در بامداد ۱۸ دی ۱۳۹۸، پرواز ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین اندکی پس از برخاستن از فرودگاه امام خمینی با شلیک دو موشک سپاه پاسداران سرنگون شد و هر ۱۷۶ سرنشین آن کشته شدند. مقام‌های رسمی سه روز این حادثه را انکار کردند و آن را «نقص فنی» خواندند؛ پس از انتشار ویدیوها، سپاه آن را «خطای انسانی» نامید. هیچ یک از مسئولان مستقیم شلیک به دادگاه علنی پاسخگو نشده‌اند و خانواده‌ها همچنان پیگیر عدالت‌اند.

یادهای دیگر

این پایگاه به یاد قربانیان جمهوری اسلامی ایران ساخته شده است و به هیچ دولت یا سازمانی وابسته نیست. اگر کسی را می‌شناسید که جانش را در راه آزادی از دست داده، داستانش را ثبت کنید تا فراموش نشود.

به یاد آنان که صدای‌شان خاموش شد — ما به یاد می‌آوریم.