
IN LOVING MEMORY
مایا زیبایی
Maya Zibaie
زندگی او
در ۲۲ تیر ۱۳۸۲ به دنیا آمد. هنگام جان باختن ۱۶ سال داشت. نامش با تهران، ایران پیوند خورده است.
آنچه رخ داد
من یکی از هزاران دختر این سرزمینم . عاشق زندگی، عاشق خونه با همهی رسم و رسومش، عاشق مامان، عاشق و شیفتهی بابا . در بیست و دومین روز تیرماه، اولین ماه تابستان که در سرزمین مادری ایزد ارد یا خوشبختی لقب گرفته به دنیا اومدم . سال 1383. یه روز گرم تابستونی چشم باز کردم تا شاید با اولین گریهم بگم چه اندازه از بدنیا آمدنم تو چنین خانوادهای خوشبختم . از همون بچگی عاشق کلمات بودم، عاشق رنگ، موهای بلند . غرق شدن تو دنیای تفکرات ذهنیم؛ شاید به همین خاطرم بازی مورد علاقهم پیدا کردن شکل های مختلف تو دل ابرهای کوچیک و بزرگ بود . عاشق موزه های هزار رنگِ سرزمینم و شناور شدن تو قصه های جورواجوری که پشت تک تک اون موزها و وسایلشون قایم شده . عاشق نگاه کردن و دیدن، عاشق نوشتن زیر نور شمع و خوندن و صد البته موسیقی؛ صدای ساز همیشه بخش آشنای وجودم بود که می تونست روحم رو در آرامش به پرواز دربیاره اینها، همه عاشقانههای زمینی من بود، به اضافهی مامان که همیشه سعی داشت من هرچیزی رو اونجوری یاد بگیرم که بهترینه . اما این وسط حکایت بابا چیز دیگهای بود . می دونستم همیشه مثل کوه پشتم ایستاده و در هر شرایطی حمایتم می کنه . چشماش همیشه عاشق بود و صبور و با لبخندش منو تایید میکرد به من اعتماد به نفس میداد . جمع این ها و هزاران خصوصیت ریز و درشت دیگهش از اون برایم یه موجود اسطوره ای ساخته بود بالاتر از هر موجود زمینی . یه روز تو آسانسور وقتی یکی از همسایه ها بهم گفت می دونم مثل سیبی هستم که با بابات نصف شده ؟ از سر غرور نگاهی به صورتش انداختم و با خوشحالی گفتم آره و بعد دستش رو محکم تو دستام فشار دادم . به جز تمام زیبایی ها و جذابیتهای دنیا، چیزهایی هم بودن که نمی فهمیدمشون؛ مثل مراسمی که به اجبار باید بهش تن می دادم . یا اون وقت هایی که به خاطر علاقه ام به رنگ، لاک زده بودم و صبح بابا توی خواب و بیداری یکی یکی با مهربونی ناخن هام رو پاک می کرد تا ناظم های مدرسه دعوام نکنن . یا اینکه چرا باید به خاطر اینکه چند میلیمتر از ساق پام از زیر شلوارم تو مدرسه پیداست دعوام کنن و مامان ناچار بشه برام شلوار بیاره؟ یا چرا اجازه نداریم تو مدرسهی دخترونه مقنعه هامون رو برداریم تا باد پاییزی لای موهامون بپیچه؟ اما تو این جهان زیبا تنها یه چیز واقعا می تونست قلب کوچیکمو به درد بیاره؛ اونم سفر تنهایی بابا بود . اتفاقی که هر اندازه برای من دردناک برای خیلی ها طبیعیه . سرانجام قرعهی فال مهاجرت به هزارویک دلیل به نام ما افتاد و منی که با تمام وجود عاشق سرزمین زادگاهم بودم دوران نوجوونیم رو در کشور کانادا آغاز کردم . کشور تازه علاوه بر تمام دلتنگی و خوبی های توامانش یه امکان عالی برای من به ارمغان اورد؛امکان شنا کردن دوش به دوش بهترین مرد زندگیم تجربهای تازه و شیرین تر از عسل تو همین شهر جدید هم بود که برای اولین بار فرصت مستقل بودن پیدا کردم . امکانی که به راحتی برای دخترای سرزمینم فراهم نمی شه . تابستون پارسال، چشیدن طعم خوب استقلال و بزرگ شدن و کار چند هفتهای توی نمایشگاه بین المللی رو تجربه کردم . روزی که بابا هم قد من هیجان زده بود و خوشحال . ولی عمر همه این شیرینیها زیاد نبود این بار من باید به ناچار در یه سحرگاه زمستونی زمین رو ترک می کردم اما همانطور که یه روز تابستونی توی دستای بابا جوانه زدم امروز تو قلبش پا گرفتم، برگ دادم و ریشه زدم تا بتونه جهان بهتری، خیلی بیشتر از اون چیزی که برای من می خواست بسازه . دختری که همیشه دختر بابایی می مونه هر جای جهان که باشه نویسنده : محمود زیبایی ( پدر ) تاریخ رویداد: ۱۸ دی ۱۳۹۸. محل رویداد: تهران، ایران.
روایت حکومت
حکومت جمهوری اسلامی هیچگاه روایت رسمی روشنی دربارهٔ مرگ او منتشر نکرده و هیچ مقام یا نهادی را به خاطر آن پاسخگو نکرده است. آنچه در ادامه میآید، الگوی ثابت روایت حکومت در موارد مشابه است؛ الگویی که دهههاست برای قربانیان سرکوب تکرار میشود. در بامداد ۱۸ دی ۱۳۹۸، پرواز ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین اندکی پس از برخاستن از فرودگاه امام خمینی با شلیک دو موشک سپاه پاسداران سرنگون شد و هر ۱۷۶ سرنشین آن کشته شدند. مقامهای رسمی سه روز این حادثه را انکار کردند و آن را «نقص فنی» خواندند؛ پس از انتشار ویدیوها، سپاه آن را «خطای انسانی» نامید. هیچ یک از مسئولان مستقیم شلیک به دادگاه علنی پاسخگو نشدهاند و خانوادهها همچنان پیگیر عدالتاند.





























