
IN LOVING MEMORY
سحرناز حق جو
Saharnaz Haghjoo
زندگی او
در حدود سال ۱۹۸۳ به دنیا آمده بود. هنگام جان باختن ۳۷ سال داشت. نامش با تهران، ایران پیوند خورده است.
آنچه رخ داد
سحر در 23 جولای 1982 در تهران به دنیا آمد . فرزند سوم شهناز و حبیب. دلم می خواد بیشتر از صد سال زندگی کنم . صد سال . شاید هم بیشتر . وقتی به حرف افتاد شیرین و نوک زبانی حرف می زد . دل همه ی اهل خانه را برده بود . او هنوز به مدرسه نرفته بود که به کشور ایرلند مهاجرت کرد . به همراه پدر مادر و دو خواهرش . در ایرلند بود که به مدرسه ی ابتدایی رفت . سرزمینی بیگانه با فرهنگی بیگانه که سحر را در خود پذیرفت و توانست به او بال پرواز بدهد . با آن که به تبعیت از خانواده و پدر و مادرش بسیار به فرهنگ ایرانی پایبند بود اما هر آن چه بر شادی زندگی می افزود برای او خوشایند و زیبا بود . خواهرش روز بعد از جشن های هالووین را فراموش نمی کند . وقتی همه ی بچه ها شکلات ها و آب نبات های خودشان را تمام می کردند و منتظر سحر می شدند تا بیدار شود . از آب نبات های من بردارید . یکی برای من یکی برای تو یکی برای … بی آن که از او بخواهند در کارهای خانه مادرش را کمک می کرد برای پدرش با دست های کوچک میوه خرد می کرد و در حق دوستان و خواهرانش بخشنده و مهربان بود . روزی هم رسید که با تراژدی بزرگ زندگی اش مواجه شد . مادر از سفری مذهبی بازنگشت و این رفتن همیشگی بود . ضربه ی سختی که به حبیب و به خانواده اش وارد آمد مدت ها آن ها را در خود گرفت و سحر توانست دست بر زانو بگذارد و با خاطره ی مادرش او را در خود زنده کند . آن موقع سحر و خانواده اش در تورنتوی کانادا زندگی می کردند . او از پاییز سال 1994 ، در کلاس نهم دبیرستان Bayview تحصیل می کرد . علاقمند بود به مذهب خود پایبند باشد و ضمن آن که خود را ایرانی کانادایی می دانست در راه خود ثابت قدم و با اعتماد به نفس بود . سحر به دانشگاه یورک تورنتو راه پیدا کرد و لیسانس بازرگانی اش را در آن جا گرفت . در سفری به ایران به او پیشنهاد شد مجری اخبار انگلیسی زبان باشد . او ماند مجری تلویزیون شد و با سیامک ازدواج کرد . نه سال از این تصمیم او گذشته بود که مصمم شد کارش را ترک کند و به کانادا برگردد . در آن وقت السا به زندگی او آمده بود و او آینده ای دیگر را برای دخترش تصور می کرد . او به کانادا بازگشت و در YWCA شغلی پذیرفت؛ کمک به زنان پناهنده . راضی ام . از کارم راضی ام . از زندگی از همه چیز… او در کارش به اقلیت ها، به جاماندگان جامعه، به آسیب دیدگان خشونت و تحقیر، به زنانی که تحت ظلم قرار گرفته بودند و از ملیت های مختلف می آمدند کمک می کرد . از سوی دیگر تمام وقت در خدمت دختر و خانواده اش بود . چقدر خوش شانس بودیم که چهار خواهریم . خانواده ی بزرگ، صداها، ترانه ها، عیدهای نوروز، عیدی ها، روزهای خوش زندگی… حقوق زیادی نمی گرفت اما همیشه بخشی از آن به کارهای خیریه صرف می شد . زنان سالمند را به خانه شان می رساند . برای افراد زیادی کار پیدا می کرد و همیشه نام کسانی را در خاطرش داشت که باید برای آن ها پولی جمع می کرد یا حرفه ای می جست . نوری که در سحر بود با شلیک به هواپیما در ما خاموش نشد . تاریکی وجود ما را گرفت اما سحر و دختر نازنینش السا چون شمع در گوشه ی قلب ما روشنند، آن ها با ما هستند و میراثی که او از مهربانی در قلب ما باقی گذاشت هرگز ما را ترک نخواهد کرد . نویسنده: دوستان سحر تاریخ رویداد: ۱۸ دی ۱۳۹۸. محل رویداد: تهران، ایران.
روایت حکومت
حکومت جمهوری اسلامی هیچگاه روایت رسمی روشنی دربارهٔ مرگ او منتشر نکرده و هیچ مقام یا نهادی را به خاطر آن پاسخگو نکرده است. آنچه در ادامه میآید، الگوی ثابت روایت حکومت در موارد مشابه است؛ الگویی که دهههاست برای قربانیان سرکوب تکرار میشود. در بامداد ۱۸ دی ۱۳۹۸، پرواز ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین اندکی پس از برخاستن از فرودگاه امام خمینی با شلیک دو موشک سپاه پاسداران سرنگون شد و هر ۱۷۶ سرنشین آن کشته شدند. مقامهای رسمی سه روز این حادثه را انکار کردند و آن را «نقص فنی» خواندند؛ پس از انتشار ویدیوها، سپاه آن را «خطای انسانی» نامید. هیچ یک از مسئولان مستقیم شلیک به دادگاه علنی پاسخگو نشدهاند و خانوادهها همچنان پیگیر عدالتاند.






























