→ بازگشت به یادها
ری را اسماعلیون
به یاد ری را اسماعلیون

IN LOVING MEMORY

ری را اسماعلیون

Reera Esmaeilion

سن9 سال
زادروز۲ خرداد ۱۳۸۹
تاریخ حادثه۱۸ دی ۱۳۹۸
محل حادثهتهران، ایران

زندگی او

در ۲ خرداد ۱۳۸۹ به دنیا آمد. هنگام جان باختن ۹ سال داشت. نامش با تهران، ایران پیوند خورده است.

آنچه رخ داد

ریرا پرندهی کوچک ریرا در دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه در بیمارستان پارس تهران و در خانوادهای از طبقهی متوسط به دنیا آمد . عکس پاسپورتش مربوط به سهروزگی اوست وقتی به بیماری زردیاش هم مشکوک بودند . بر شانهی راستش جای زخم کوچک واکسن بود و موهایی خرمایی و بلند داشت . او شش ماهه بود که با پدر و مادرش به کانادا کوچ کرد . همیشه از والدینش میشنید شما بهترین بچگی رو داشتی ریرا . دو سال و نیم کامل و در تمام شبانهروز پیش پدر و مادرت بودی . بعد از مهاجرت در شهر تورنتو ساکن شد و تولد سهسالگی را در شهر کوچک هانوور در کانادا جشن گرفت، محل کار پدر و مادرش، جایی که زبان انگلیسی را آموخت و تا شش سالگی همان جا ماند، شهر کوچکی که زبان فرانسه را در مدرسهی فرانسهزبانش آغاز کرد . در همان سهسالگی آموختن پیانو هم در برنامه قرار گرفت و تا هشتم ژانویهی دو هزار و بیست که سوار پرواز اوکراین بشود، چون میخواست به خانه برگردد و دلش برای پدرش و خانه تنگ شده بود، از بین ورزشهای شنا، فوتبال، شطرنج، تکواندو و ژیمناستیک، بازی در دفاع چپ تیم شهر ریچموندهیل و گرفتن کمربند سبز تکواندو را انتخاب کرده بود . او یک روز به پدرش گفت بابا اشکال داره آدم به خدا شک کنه؟ پدرش گفت نه چطور مگه؟ ریرا گفت امروز یکی از بچهها گفت همه به خدا اعتقاد دارن . من گفتم من شک دارم . پرسیدن چرا من گفتم همهی اینا میتونه تصادفی باشه . همهی این چیزا که میگید منظمه میتونه تصادفی باشه . تازه داروین رو هم باید در نظر بگیرید . پدر و مادرش با تعجب همدیگر را تماشا کردند و گفتند خوبه که فکر میکنی و خوبه که شک میکنی . این استنتاج او از طنز درخشانش فاصله داشت آنگاه که به مادرش بگوید نُه ساله داری با من زندگی میکنی ولی هنوز تو زرشکپلو با مرغ، مرغ رو از برنج جدا نمیکنی . حس طنز او غریزی و انفجاری بود . عمیق، شیرین و ماندگار . اما فکر میکرد و چون فکر میکرد میتوانست تحلیل کند . او دربارهی سیاست کانادا میدانست . نخستوزیر کشور، نخستوزیر ایالت و حتا نمایندهی منطقه در مجلس را میشناخت . او انتخابات شهرداری را دنبال میکرد و با پدرش در اینباره صحبت میکردند . مطالب درسی زیر نظر مادرش اداره میشد . املای فارسی و انگلیسی و فرانسه و درس ریاضیات اهم مطالب بودند . در کنارش به رسیتالهای پیانو هم دعوت میشد با اینکه موسیقی پاپ و ترانههای روز را ترجیح میداد و از رابطهی عاشقانهی شان مندز و کبیلا کابیو چندان راضی نبود . آویزان شدن از بارفیکس، به کمر بستن ژاکت، فراموش کردن بطری آب، وقتگذرانی در حمام و بازی با عروسکها، وقت صرف کردن با لگوها و نقاشی با آبرنگ از کارهای موردعلاقهی ریرا بود . سفر را دوست میداشت و از دیدن سرزمینهای تازه لذت میبرد . با حوصله به موزهها میرفت، دلش میخواست با مجسمهی آزادی سلفی بگیرد و در موزهی هریپاتر لندن یک لیوان نوشیدنی کرهای بنوشد تا شبیه هرماینی گرنجر باشد . ریرا نامش را از مازندرانِ ایران وام گرفته بود . نامش از شعر نیما میآمد و الههی سرسبزی جنگلهای هیرکانی مازندران بود، جایی که پدربزرگش سالها محافظ آن بود . پدرش او را ریرا پرندهی کوچک صدا میکرد و ریرا نامش را بسیار دوست میداشت . ریرا همیشه میگفت اسم من ریراست . من یه دختر شادم، یه دختر شاد . او هر هفته با مادربزرگها در ایران حرف میزد و در خواندن و حرف زدن فارسی همانقدر روان بود که در زبانهای دیگر . ریرا روزی میخواست معلم بشود روزی دیگر کتابدار کتابخانه، روزی دندانپزشک و روزی نقاش . اما عاقبت تصمیم گرفت دانشمند باشد، او میخواست راهی پیدا کند تا بچههایی که بر ویلچر نشستهاند راه بروند . ریرا در اواخر دسامبر 2019 وقتی در کلاس چهارم دبستان بود و همزمان بر کتاب درندهی باسکرویل از قصههای شرلوک هلمز مطلبی مینوشت برای سفری کوتاه به همراه مادرش به ایران رفت . در این سفر خوش گذراند . عروسی خالهاش را دید، در آنجا رقصید و شادی کرد، مرغ خانهی عموی مادرش را که دایناسور صدایش میکردند ملاقات کرد، چند عروسک هدیه گرفت، فیلی صورتی به نام اِلی و لاکپشتی به نام لاکی . او دورهی تمام کتابهای تنتن را خرید تا به پدرش فخر بفروشد و مثل کاپیتان هادوک بگوید دو صد لعنت بر دل سیاه شیطون . او قرار بود داستانهای سفر را برای پدرش به تفصیل تعریف کند . او و مادرش پریسا روز هشتم ژانویه 2020 سوار پرواز ps752 هواپیمایی اوکراین شدند و سه دقیقه بعد از بلند شدن از فرودگاه، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به هواپیمای آنها شلیک کرد . ریرا در آن روز نه سال و شش ماه و شانزده روز بر زمین زندگی کرده بود . پدرش برای او نوشت : دخترم . در این روز که باید ده ساله میشدی متاسفم . متاسفم و عذرخواه . متاسفم که یک نفر را به دنیا آوردم و پس از آن همه زیبایی، سه دقیقهی وحشتناک نصیبش شد . متاسفم که نتوانستم شما یک نفر را، از شر شرارت آدمیزاد و از جهل او محافظت کنم . متاسفم که نوجوانیات سوخت کلهشقیهای نوجوانی شما از ما گرفته شد متاسفم که فرصت عاشق شدن نیافتی نشکفتی و دل به کسی ندادی متاسفم که سرزمینهای بسیاری را ندیدی راه دانشگاه بر تو بسته شد، کودکان دچار معلولیت از کمکت محروم ماندند و نتوانستی بر موج زندگی سوار شوی تا تو را به دوردستها ببرد . متاسفم که آینده برای من و شما و مادرت به خاکستری سرد بدل شد . دخترم کسانی شما و مادرت را کشتند و با اینکه قلب آدمهای باوجدان در این اندوه از سینه بیرون میزد کسانی در آنجا خون پاک شما را لگدمال کردند و کسانی در همین شهری که زندگی میکردی در همین کشور تلاش میکنند فریاد دادخواهی زندگی کوتاه شما را خفه کنند . دخترم ! از من چیزی نمانده است . شما شک کرده بودی و من پس از شما به همه چیز شک کردم، به عشق، به زیبایی، به رنگ به انسان . دخترم ! از این همه کلمه که به شما آموختم فرصت نکردم معنای قربانی را یادت بدهم . نشد تا روز تولدت . قربانی یعنی شما یعنی مادرت و یعنی من، پدرت . قربانیِ خشونت، قربانیِ جهل، قربانیِ شرارت . قربانی یعنی آن فرانک که داستانش را خوانده بودی . دخترم ریرا ! آنه فرانکِ کوچک و ظریف من ! که در آشویتس فرودگاه تهران تو را سوزاندند، ده سالگیات را ندیدی حتا نمیدانم چه هدیهای جز کتاب برایت میخریدم اما حال همهی اینها حتا کتابها در برابر من بیارزش شده است . دخترم ! اما پدرت قول میدهد یاد شما را با خودش به همهجا ببرد، آن را به یاد تمام آدمهای فراموشکار بیاورد، به سازمان ملل، به سفارت کشورها، به سازمان جهانی هوانوردی، به پارلمان، به هرجایی که ممکن است گوشی برای شنیدن دادخواهی باشد . او به هر کاری دست خواهد زد . تحصن، اعتصاب، فریاد، نامه، ایمیل، ملاقات . هرچه باشد . جانیست در چلهی کمان که باید رها شود و در پایان این راه که نمیدانم چقدری از آن مانده، به دیدارت خواهم آمد . تا آن روز نویسنده: حامد اسماعیلیون ریرا پرندهی کوچکبرای ریرا اسماعیلیون، مسافری در 752نویسنده حامد اسماعیلیونریرا در دوم خرداد هزار و سیصد و Posted by Hamed Esmaeilion on Friday, May 22, 2020 آخرین عکس با ریرا و ترانهای از شان مندز با صدای او ریرا اسماعیلیون متولد : ۲۰۱۰ سن : ۹ مقیم : کانادا بستگان در پرواز پریسا اقبالیان ( مادر ) آخرین نوشتهها 3 روز پیش تجمع خانواده های جانباختگان پرواز اوکراین در تهران حین مذاکره هیئت اوکراینی با ایران ۲۹ مهر ۹۹ آگوست 23, 2020 بیانیه انجمن درباره داستان دیگر جمهوری اسلامی از جعبه سیاه (گزارش پوچ) آگوست 16, 2020 تشریح یک جنایت جولای 20, 2020 بیانیهی انجمن دربارهی جعبه سیاه پرواز PS752 پربازدیدترین مطالب بیانیه انجمن درباره داستان دیگر جمهوری اسلامی از جعبه سیاه (گزارش پوچ) آگوست 23, 2020 تشریح یک جنایت آگوست 16, 2020 بیانیهی انجمن دربارهی جعبه سیاه پرواز PS752 جولای 20, 2020 برچسبها اوکراین جعبه سیاه جمهوری اسلامی جواد ظریف حاجی زاده حامد اسماعیلیون حمله موشکی خانواده قربانیان رالف گودال شلیک عمدی دو موشک معترضان ناو وینسنس هواپیمای اوکراینی هواپیمای هما هواپیمایی آسمان وزیر خارجه پرواز ۷۵۲ کانادا @ 2020 تمام حقوق این وبسایت، بر اساس مقررات کپیرایت، برای انجمن خانوادههای جانباختگان پرواز PS752 محفوظ است. صفحه اصلی جانباختگان اخبار حمایت عضویت کارزارهای اینترنتی فروشگاه تماس با ما درباره ما دکمه بازگشت به بالا بستن فیس بوک توییتر لینکدین یوتیوب گیت هاب اینستاگرام پیپال تلگرام تاریخ رویداد: ۱۸ دی ۱۳۹۸. محل رویداد: تهران، ایران.

روایت حکومت

حکومت جمهوری اسلامی هیچ‌گاه روایت رسمی روشنی دربارهٔ مرگ او منتشر نکرده و هیچ مقام یا نهادی را به خاطر آن پاسخگو نکرده است. آنچه در ادامه می‌آید، الگوی ثابت روایت حکومت در موارد مشابه است؛ الگویی که دهه‌هاست برای قربانیان سرکوب تکرار می‌شود. در بامداد ۱۸ دی ۱۳۹۸، پرواز ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین اندکی پس از برخاستن از فرودگاه امام خمینی با شلیک دو موشک سپاه پاسداران سرنگون شد و هر ۱۷۶ سرنشین آن کشته شدند. مقام‌های رسمی سه روز این حادثه را انکار کردند و آن را «نقص فنی» خواندند؛ پس از انتشار ویدیوها، سپاه آن را «خطای انسانی» نامید. هیچ یک از مسئولان مستقیم شلیک به دادگاه علنی پاسخگو نشده‌اند و خانواده‌ها همچنان پیگیر عدالت‌اند.

یادهای دیگر

این پایگاه به یاد قربانیان جمهوری اسلامی ایران ساخته شده است و به هیچ دولت یا سازمانی وابسته نیست. اگر کسی را می‌شناسید که جانش را در راه آزادی از دست داده، داستانش را ثبت کنید تا فراموش نشود.

به یاد آنان که صدای‌شان خاموش شد — ما به یاد می‌آوریم.